محمدمحمد، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 23 روز سن داره

(◡‿◡✿) خان گوگولي بابا (✿◠‿◠)

حرفهایی از زبان دل خودت

اولين محرمي كه ديدم 5 ماهه بودم. خودم كه چيزي يادم نيست ولي مامان و بابا و آبجي ازش تعريف مي كنن.مامان مي گه فكر مي كردم سرو صداي روضه و دسته جات اذيتت مي كنه ولي اونقدر آروم خوابيده بودي كه انگار برات لالايي مي خونن اون سال هنوز آبجي پري ناز تيز هوشان قبول نشده بود،خدا مي دونه شايد از امام ها خواسته تا دعاش كنن قبول بشه،به هر حال محرم سال بعدش ديگه آبجي پري نازم فرزانگان قبول شده بود  مي گم حتما" آبجي خيلي خوبي دارم كه امام حسين (ع) هم دوستش داره و براش دعا كرده. اين دومين محرم بود من 17 ماهه بودم اينقدر بزرگ شده بودم كه براي شركت در مجالس عزاي امام حسين همراه بابام مي رفتم مردونه آخه خودمونيم ديگه مرد شده بودم حالا چه فرقي ...
14 آذر 1390

تجربه ای به تلخي همون دارويي كه ميخوري !

محمد كوچولوي من لالا كردي البته با انگشتهاي سوخته اي كه مامان برات كرم سوختگي ماليده ! يه پسري دارم كه ميخواد همه چيزو تجربه كنه مثلا همين امروز كار با دستگاه سرخ كن رو تجربه كردي (تجربه اي كه به سوختنش مي ارزيد تا شايد ديگه هشدار هاي ايمني ماماني رو جدي بگيري عزيزم )وقتي بهت ميگم اوفه! گوش مي كني ولي تا چشم برگردوندم دستت خورد به روغن داغ و به قول شيرين زبوني خودت اوف شدي الهي مامانت بميره كه اشك چشماي خوشگلت رو نبينه. مشكل پس از ديگري ، هنوز داري دارو مي خوري پريشب ساعت 2:30 توي خواب نق مي زدي وقتي نوازشت كردم و صورتت رو بوسيدم ديدم تو تب مي سوزي تبت 5/39 درجه بود البته به آمپول نرسيد و تا بعدازظهر فرداش تبت ...
13 آذر 1390

دیگه آقا شدی پسر!

فكر كردم از تواناييهاي خاص تو  پسر كوچولوم كه مي دونم كمتر كوچولويي از پسش بر مياد بگم.  آقا كوچولو  تو هميشه مسؤليت كارها رو بر عهده ميگيري و اين موضوع مهميه! دوست داري خودت كاري رو انجام بدي و تمومش كني و ما كمتر بهت كمك كنيم بعد از اينكه به نتيجه ي ايده ال خودت مي رسي با افتخار دستت رو به سينه ات مي زني و مي گي "اممد" يعني "محمد" اين كارو كرده. مثلا وقتي كباب آماده ميكنم اون چهارپايه ي همه كاره رو زيز پات مي زاري و خودت مي شي سرآشپز! من بايد دستياري كنم البته نه اينكه عزيز دلم مزاحم باشي بلكه بسيار پسر حرف گوش كني هستي و به هشدارهاي مامان بها ميدي. در تمام مدت درست كردن كبابت  هم ميگي "...
20 آبان 1390

ماكاراني

امروز مي خوام براي گل پسر و ناز دخترم ناهار مورد علاقشونو درست كنم آخه روز جمعه و تعطیله. برای من و محمد کوچولو تفاوتی نمی کنه فرقش با بقیه ی روزها اینه که آبجی پری ناز و بابا خونه هستن.بعد از ظهر که بشه قراره بابا محمد کوچولو رو ببره پارک ، من و پری نازم خونه خیلی کار داریم خدا رو شکر اگه این اتفاقات روزمره هست دغدغه ی خاطری نیست به قول یه بنده خدا ، آخدا چاکرتیم ! ...
22 مهر 1390

ك..و.. ك..و

  محمد داداشي  عاشق گربه است از گربه سانان بزرگ گرفته مثل شير تا گربه سانان كوچك مثل گربه و حتي هر حيوان ديگري را كه مي بيند به آنها نيز گربه مي گويد البته نا گفته نماند كه به گربه ها واقعا" گربه نمي گويد بلكه ك..و..ك..و.. مي گويد كه ترجمه اش همان گربه مي شود . براي همين عشق محمد به گربه ، من و ماماني براي محمد داداشي آلبومي از گربه هاي كوچولو و ناز تهيه كرده ايم و آن را به محمد خوشگل و ناز تقديم مي كنيم.   ...
11 مهر 1390